محمد تقي جعفري
261
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
اين جهان و ساكنانش منتشر و ان جهان و ساكنانش مستمر اين جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع پس كريم آنست كاو خود را دهد آب حيوانى كه ماند تا ابد باقيات الصالحات آمد كريم رسته از صد آفت و اخطار و بيم گر هزارانند يك تن بيش نيست چون خيالات عدد انديش نيست آكل و مأكول را حلق است و ناى غالب و مغلوب را عقل است و راى حلق بخشد او عصاى عدل را خورد او چندان عصا و حبل را و اندر او افزون نشد زان جمله اكل ز ان كه حيوانى نبودش اكل و شكل مريقين را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خيالاتى كه زاد پس معانى را چو اعيان حلقها است رازق حلق معانى هم خداست پس ز ماهى تا به ماه از خلق نيست كه بجذب مايه او را حلق نيست حلق نفس از وسوسه خالى شود ميهمان وحى اجلالى شود حلق جان از فكر تن خالى شود و آنگهان روزيش اجلالى شود حلق عقل و دل چو خالى شد ز فكر يافت او بىهضم معده رزق بكر شرط تبديل مزاج آمد بدان كز مزاج بد بود مرگ بدان چون مزاج آدمى گلخوار شد زرد و بد رنگ و سقيم و خوار شد چون مزاج زشت او تبديل يافت رفت زشتى و رخش چون شمع تافت دايه اى كاو طفل شير آموز را تا بنعمت خوش كند بتفوز را ز ان كه پستان شد حجاب آن ضعيف از هزاران نعمت و خوان و رغيف پس حيات ما است موقوف فطام اندك اندك جهد كن تم الكلام چون جنين بد آدمى خون بد غذا از نجس پاكى برد مؤمن كذا چون جنين بد آدمى خونخوار بود بود او را بود از خون تار و پود از فطام خون غذايش شير شد و از فطام شير لقمه گير شد و ز فطام لقمه لقمانى شود طالب مطلوب پنهانى شود